تبليغاتX
همدلی



واحد فرهنگي خيريه انوارالحكمه  در مورخ 21/6/89 ساعت 17 براي مددجويان  خود فيلم سينمايي گل يا پوچ را پخش كرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 22:20 توسط باران |



مزرع سبـز فلك ديـــــدم و داس مه نو

يادم از كشته خــويش آمد وهنگام درو

عيد كاشته هايتان مبارك

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 16:46 توسط باران |



قال الصادق (عليه السلام)

من فطر صائما فله مثل اجره

امام صادق (عليه السلام) فرمود:

هر كس روزه دارى را افطار دهد، براى او هم مثل اجر روزه دار است.

خيريه انوار الحكمه در مورخ 29/5/89 براي اينكه از قافله افطاري دهنده گان ماه مهماني خدا جا نماند ساعت 19 پس از اجراي برنامه هاي متنوع به مددجويان خود افطاري داد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:19 توسط باران |



  در دنيايي كه همه هم ديكر را فراموش كردن و هر كس به فكر خود و تفريح خانواده خود هست يه عده از خيرين كه دلشان دريايي و قامت آرزوهايشان تا فلك قد برافراشته  و از خود گذشته و به فكر برآوردنه آرزوهاي ديگرانند بار ديگر نام خود را در دفتر اخلاص خدا ثبت كردن

پارك ارم....

چند بار رفتي ؟؟؟شايد براي تو كه مي خوني خنده دار باشه اما يه عده از بچه ها كه توي خونشون هميشه از نبود پول صحبت ديگه جايي براي فكر كردن به تفريح نمي مونه

آره پارك ارم براشون يه آرزو بود كه به همت دريا دلان خدايي در مورخ12/5/89 ساعت  8صبح ايتام خيريه انوار الحكمه به سمت يك روز پر خاطره وبدون دغدغه حركت كردند

به اميد روزي كه هيچ بچه اي در حسرت آرزوهايش نماند

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:11 توسط باران |



شخصي در روزگار قحط وتنگي نزد رسول آمد .

كس به حجره ها فرستاد و پرسيد كه نزد شما هيچ طعام هست؟همه گفتند :«به حق خداي كه تو را به رسالت به حق فرستاد كه كه نزد ما جز آب نيست» رسول (ع)اصحاب را گفت :«كيست كه امشب او را مهمان كندكه رحمت خداي بر او باد؟»مردي از انصار گفت :«من او را مهمان كنم ،يا رسول الله»و او را به خانه آورد وزن راگفت:«اين مهمان رسول است . او را گرامي دار و هيچ چيز  او ذخيره مگذار.»زن گفت:«پيش ما جزقوت كودكان نيست.»گفت:برخيز و كودكان را به تعلل و بهانه از قوت خويش مشغول گردان تا در خواب روند و چيزي نخورند .بعد از آن چراغ برافروز و آن چه هست پيش مهمان آور؛چون به خوردن مشغول شود ،برخيز كه اصلاح چراغ  مي كنم و چراغ را در اصلاح كردن بكش و بيا تا زبان را مي خاييم و دهان را مي جنبانيم، چنان كه او پندارد كه مي خوريم ،تا سير گردد»

زن برخاست و طفلان را به بهانه در خواب كرد و فرمان شوهر به جاي آورد و مهمان گمان چنان برد كه ايشان با او مي خورند. تا سير بخورد و ايشان گرسنه خفتند. بامداد چون پيش رسول آمدند ،به روي ايشان نظر كرد و تبسم نمود و فرمود كه حق تعالي دوش از فلان و فلانه تعجب كرد و اين آيت فرود آمد كه:

«ويوثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصه» (سوره ي حشر آيه 9)

وآنان را ،هر چند خود نيازمند باشند ،بر خود بر مي گزينند.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:16 توسط باران |



 پرسنل خيريه انوار الحكمه نه تنها  مشكلات مالي مدد جويان  را بر آورده ميكنند بلكه همواره به فكر ارتقاي فرهنگ و دانش عمومي مدد جويان هستند

 چندي پيش واحد فرهنگي خيريه بر آن شد كه همايشي با محوريت بهداشت روان تدارك ببينند كه در آن با حضور روانشناس و برنامه هاي چون تئاتر، عروسك گرداني ،مسابقه ،و صحبت هاي كه از جانب مجريان برنامه ارائه مي شد به بررسي رفتار درست در خانواده بپردازند

كه درپي آن همايشي با عنوان سرود سيب در مورخ 1/5/89 ساعت 16:30 دقيقه با حضور روانشناس محترم خانم فروغي در موسسه انوارالحكمه براي مددجويان برگزار شد

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:6 توسط باران |



 مديريت خيريه انوار الحكمه براي تشكر از پرسنل خود كه خالصانه و بي هيچ چشم داشتي براي اين خيريه زحمت مي كشن

در مورخ 29/4/89 پرسنل خود را به زيارت امام زاده داوود برد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 16:0 توسط باران |



یاد دارم در غروبی سرد سرد          

میگذشت از کوچه ما دور گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم           

 کوزه و ظرف سفالی می خرم

نان جو و ظرف خالی می خرم          

 گر نداری هر چه داری می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست          

 ناگهان آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در خانه نیست       

ای خدا شکرت ولی این هم زندگیست

بوی نان تازه هوشش برده بود            

 اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید         

گفت آقا سفره خالی هم می خری

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 9:45 توسط باران |



ضربان زمان را ،در < دل شب >....بهتر می شنوم

حال را از دست داده ایم ....و به دنبال گذشته از دست رفته ایم

امروز را می بازیم وبه فردا می نازیم

اگر دیروز روز بدی بود......امروز روز بعدی است

با تجربه نکردن تجربه ها طول عمر را طولانی کن

زمان چه با گذشت است

پیشروی عقربه ها ....نه از ره کین است....!

با زبان خوش .... زمانی خوشی بساز

یا کوک نیستم یا ساعتم مشکوک است.....که همیشه از آن عقب می مانم !

گذشته را کشتم حال  آن را دفن می کنم.....و آینده مراسم ختم آن را می گیرم

فردایی در پیش است ....شاید شایعه ای بیش نباشد و شاید فردایی نباشد امروز را دریاب

+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 19:3 توسط باران |



از ستاره های دنباله دار آسمان ،دستاری می سازم برای پاک کردن عرق خستگی از پیشانی پر چین وچروکت که به سان شیارهای عمیق کویر از رنج و سختی پنهان خویش سخن می گوید

********************************

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 10:55 توسط باران |



 هشدار که یار نا امیدی نشوی          

زنهار که غرقه در پلیدی نشوی

رفتند حسینیان وگلگون کفنان         

هشدار ،در این عرصه یزیدی نشوی                

**********************************

 انتظار

می خواهم

بر بلند ترین نقطه جهان بایستم

واز پشت تمام بلند گوها

-  طوری که همه بشنوند –

از قول شما سکوت کنم آقا

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 11:9 توسط باران |



از راه خود برنگردیم

ما وارثان شهادت ،مردان روز نبردیم

دنیا بداند یا نداند ،ما همچنان اهل دردیم

در هر رگ هستی جاریست خون شهیدان

هر چند این روز ها در آغاز یک فصل سردیم

عطر شهادت گرفتن ،این افتخار بزرگیست

اما سوال این است:بعد از شهیدان ما چه کردیم؟

 بعد از شهیدان ما چه کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما راه را می شناسیم راهی که بی وقفه رفتیم

تنها دعا کن برادر!از راه خود برنگردیم....

 *******************************

آزاد سازی خرمشهر را برهمه ایرانیان غیور تبریک عرض میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 20:31 توسط باران |



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:57 توسط باران |



«وقت آزاد ،استراحت!»

اينو گفت معلم و باز،دفتر كلاسي شو بست

تو كلاس غوغا بپا شد،هركي از يه چيزي گفتش

 يلدا از لنز چشاش گفت

رويا از مرواريداش گفت

هستي از عروسكاش گفت

همگي با شور و شادي يه چيزي گفتن

اما زهرا رو لباش مهر سكوت زد

با چشاش واسه خداش گفت

يه كم از بغض صداش گفت

يه كم از درد پاهاش گفت

يه كم از گريه پنهون شبونه هاش گفت

مريم آروم زد رو شونش،زهرا زنگ خورد كجايي؟

پر شد از اشك چشم زهرا ،آخ امون از بي نوايي

تا دم در توي فكر بود،كه بازم چشاش درخشيد

آخه باز داداش علي شو ،كنج ديوار منتظر ديد

علي دستشو تكون داد،زهرا طرف اون دويدش

جز علي چيزي رو انگار ،تو خيابون نمي ديدش

علي گفت:سلام كجايي ؟زير پام علف در اومد

زهرا گفت:سلام ببخش،كه آبجي تو باز دير اومد

تو سكوتي بي بهونه ،دل به جاده ها سپردند

تا به خونه كلي راه بود،اما غصه اي نخوردند

از مغازه ها گذشتن ،علي گفت:گوش ماهي ها رو

زهرا فهميد دم ِعيدِ،داداشي ماهي ها رو

علي ساكت شد دوباره،آخه عيد واسش عزا بود

آخه بعد مرگ بابا،اون واسه زهرا بابا بود

زهرا هر چي كه دلش خواست،توي قلبش آرزو كرد

به كسي چيزي نگفت،فقط حفظ آبرو كرد

بِّه چه چيزاي قشنگي ،پشت ويترين چيده بودند

بعضیا رو توی خوابمٰتا حالا ندیده بودند

کفش وشال و ساعتٰ مانتوو پیراهن و ژاکت

زهرا و نگاه حسرت،علی و کلی خجالت

راه مدرسه تا خونه ،واسه علی یه سال شد

آخه هر چی زهرا خواستش تو دلش خواب وخیال شد

سر کوچشون رسیدن ،نفس آروم کشیدند

توی اون کوچه کسی رو،جز صاحب خونه ندیدند

آقای مرادی گفتش،  کی میدید اجاره خونه

وقت تخلیه رسیده، بهونه پشت بهونه

چیزی جز نیش وکنایه، از صاحب خونه ندیدن

دوتاشون با گریه زاری ،تا دم خونه دویدن

راستی یادم رفت بگم که ،خونشون یه تک اتاق بود

رو زمین یه فرش کهنه ،کنج دیوار یه اجاق بود

زهرا باز غمگین وساکت ،گوشه اتاق نشسته

واسه ندیدن غم ،چشماشو دوباره بسته

علی گفت خدا بزرگه ،روزی مونو می رسونه

روزای خوبم یه روزی به ما می چشونه

صدای باز شدن در ،مامان اومد تو خونه

از سر کار اومد ،اما نون شده واسش بهونه

زهرا گفت مامان چرا تو صبح نمیری نون بگیری

گفت می خوام تو نون تازه ،بخوری وجون بگیری

همگی سر یه سفره ، نون خشک وخالی خوردن

واسه این جمع صمیمی خیلی ها حسرت می خوردن

 بچه ها کلی مصیبت توی این روزها کشیدن

اما هیچ وقت حس نکردن که به ته دنیا رسیدن

......

شب عید اما مادر نیومده هنوز به خونه

علی باز چشم انتظاره،زهرا می گیره بهونه

صدای در اومد انگار ...،علی به سمت در دوید

پشت در مارشون رو دست پر می دید

علی اومد تو اتاق و،آبجی زهرا رو خبر کرد

مادربا شور شادی دو تاشونو باز بغل کرد

زهرا کیسهای رو دیدش ،گفت مامان چیزی خریدی

علی زهرا دوتایی در کیسه رو کشیدن

انگاری چیزی جز اون نمی دیدن

انگاری مامان با دست خالی دنیا رو واسشون خریده

......

می شه گاهی مثل زهرا ،خواسته ها رو آرزو کرد

میشه پیش دوست ودشمن ،کمی حفظ آبرو کرد

میشه تو اوج نداشتن با توکل زندگی کرد

میشه تو شبای غصه جای گریه بندگی کرد

اون خدایی که ماها رو تو این دنیا آوردش

پس اگه ما پر دردیم ،چاره ها  دست درداست

دیگه غصه ای ندارم،چون به خدا فردا مال ماست

           «به خدا فردا مال ماست»

شاعر :پریسا وزیرلو

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 21:42 توسط باران |



قال مولانا صاحب العصر والزمان(ع):

فاکثروا الدعاء بتعجیل الفرج فان ذلک فرجکم

مولای ما حضرت صاحب الزمان (ع)فرمودند:

برای تعجیل درفرج بسیار دعا کنید که (گشایش و)فرج شما نیز در آن است.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:53 توسط باران |



آیا می دانید 3 بار خواندن سوره توحید ثواب یک ختم قران را دارد؟

بیاییم همه با هم حداقل روزانه با صرف نیم دقیقه وقت و 3 بار خواندن سوره توحید ثواب

 یک ختم قران را برای تعجیل در ظهور امام زمان هدیه کنیم

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:52 توسط باران |



ما ایستاده ایم تا آخر راه

نگاه می کنیم و چشم دوخته ایم به یک نظر عنایت شما

پاهایمان در رهگذر عمر تا آن جا که توان دارند در راهتان می دوند

 تا زمانی که از نفس بیافتند.

آقا نمی گذاریم کسی غرق شود در وانفسای بی کسی

نمی گذاریم کسی از درد فقر و گرسنگی بمیرد

نمی گذاریم یتیمی اشک بریزد

نمی گذاریم کسی تحقیر شود برای لباس های پینه بسته اش

نمی گذاریم زنی تنها غمگین شود برای نداشتن پول صاحبخانه اش

نمی گذاریم مادری از درد نداری آه حسرت بکشد

آقا همه ی آرزویمان این است اما خودمان هم می دانیم که خیلی

کوچکیم برای این همه نداری ها اما ما شروع کرده ایم و

 کمر همت را بسته ایم همه با یک صدا می گوییم

 تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن

 به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی

ما هستیم

از نسل علی (ع) ...مرد کیسه به دوش شبها

آقا اگر قابل می دانید روی ما هم حساب کنید؟

راستی آقا کی می آیید؟

 منتظرتان هستیم

برایمان دعا کنید

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:1 توسط باران |



می توان در گوشه چشم کودکی غصه کمبود مادر را چشید

می توان حتی درون خندهاش هق هق شب گریه هایش را شنید

می توان چون صخره بود چشم بست بر تمام بی پناهان زمین  

می توان گاهی مثال شمع بود و ز برایشان تا ته دنیا گریست

می توان آغوش گرم خود را از برای کودکی باز نمود

در میان لحظه های ناب عمر هیچ یک شیرین تر از آن نیست که دل یک مادر را شاد نمود

در میان پیچ وخم های فلک در میان گیر و دار زندگی

از برای مردمان ناامید همچو شمعی سوختن یک آرزوست

بر گمان در امتداد سوختن شه پر پروانه ها را می توان احساس کرد.

شاعر:خانم پریسا وزیرلو

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:0 توسط باران |



می توانم نفس خودم را به طرف رفاه وآسایش سوق دهم وعسل مصفا با مغز گندم بخورم ولباس ابریشم بر تن کنم ،اما چه دور است که هوای نفس بر من غلبه کند و اختیارم را در انتخاب زندگی به دست نفس خودم بدهم . شاید در شهر حجاز و یمانه کسانی باشند که آرزو یک قرص نان را می کنند ویا سیر خوابیدن را در هیچ شبی به یاد ندارند.   

                                        نهج البلاغه /نامه 45

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:58 توسط باران |



کسی که غم واندوه از مومنی بزداید خداوند غم

 و غصه های دنیا وآخرت را از او می زداید...

+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:19 توسط باران |



چه انتظار عجیبی ...

در میان منتظران هم مولای من چه غریبی نه سعی نه کوششی نه تلاشی فقط

نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی...

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:18 توسط باران |



عمریست که از حضور او جا مانده ایم

در غربت سرد خویش تنها مانده ایم

او منتظر است که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری مانده ایم

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 22:8 توسط باران |



خداوند بی نهایت است اما به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدر آرزوی تو گسترده می شود

 وبه قدر ایمان تو کار گشاست .

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 21:38 توسط باران |



غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود ، بسته خواهد شد

 و در حوالی شبهای عید ، همسایه !

صدای گریه نخواهی شنید ، همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت ، خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 14:14 توسط باران |



فقر؟! من از فقر چی بنویسم که جز احساس ترحم تو رو بتونه بیانگیزه؟!

فقر رو از اونجایی که شما داری الان این نوشته رو می خونی نمیشه حس کرد! در هزاران مطلبی که امروز درباره “فقر” نوشته اند، اثری از “فقر” نیست.

فقر اونجاست که پدری پول نداره برای بچه هاش نون بخره و به همین خاطر رو نداره شب برگرده خونه و توی پارک می خوابه...

فقر اونجاست که دخترک از شرم مانتوی پاره اش لج میگیره و میگه که دیگه نمیرم مدرسه .

فقر اونجاست که پدری بخاطر اینکه نمی تونه جهیزیه دخترش رو جور کنه، دست به خودکشی می زنه.

فقر اونجاست که …

فقر احساسه. احساس گفتنی نیست، شنیدنی نیست، دیدنی هم نیست. باید فقیر بود تا فهمید فقر یعنی چی؟!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:10 توسط باران |



سلام بر عشق

سلام بر محرم

سلام بر ماه پیروزی خون بر شکشیر

سلام بر ماه پیروزی حق بر باطل

سلام بر اربابی که تشنه لب شهید شد

و سلام بر زینبی که چه غم ها تحمل نکرده

زینب جان روی سخنم با توست

برایم بگو در کربلا چه بر تو گذشت؟

از برادر چگونه دل کندی؟

بگو چگونه از حسین جدا شدی؟

بگو چگونه سرش را بر نیزه دیدی؟

بگو

بگو و بگذار من هم با صدای طفلان حسین هم صدا ناله کنم

بگو شاید من هم هم دردی باشم برایت

شاید من هم بتوانم غمی از دلت بزدایم

گرچه می دانم که بی حرمتی هایم

خود غمی است سنگین بر دل اربابم

می دانم داغی که امروز ما شیعه ها بر دل حسین می زنیم

از داغ حادثه ی کربلا بدترو

از زخم شمشیر کوفیان دردناکتر است.

اما زینب جان به جز شما کسی را نداریم

پس ما را به حال خودمان وا مگذارید

آمین

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:14 توسط باران |



مولا ي غائب ما ، مهدي عزيز ما ، آخرين اميد

آنگاه كه احساس مي كنيم كوه خستگي ها و

درماندگي ها بر پشتمان سنگيني مي كند

و نزديك است بشكنيم با خود زمزمه گر اين غزليم كه :

اي دل ار سيل فنا بنيان هستي بر كند           

چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور

اي تنها بهانه ي ماندن !

همه ي اينها بهانه اي بود تا داستان غربت

و سرگرداني خود را براي تو بگويم .

 تا بداني و مي داني آنقدر به خواهش هاي دلمان

جولان داده ايم كه چون اژدهايي شده است و

 دست نوازش گر و خدايي توست كه اگر بر

 روي آن كشيده شود ، رام و آرامش مي گيرد .

اكنون عنان قافله ي ما بهانه گيران و سست

عهدان را به دست تو سپرده اند .

زرق و برق دنيا ، پول و نام و شهرت و مقام ،

 تملق و دورغ ها ... ، چشمان ما را تنگ كرده ،

 انقدر كه زرق و برق تو پيداترين را نمي بينيم .

 دريغ و درد بر ما اگر در اين تيه بي تو بودن بميريم .

و اما ... من و تو همسفريم در اين بيابان .

 آهاي همه ي بياباني ها بدانيم و به او بگوييم :

 

مولاي من بي تو برگي زردم

      به هواي تو مي گردم كه بيفتم در پايت 

                                 اي نواي ناي من

 به هوا به ، هواي تو مي ايم كه دمي نفس كنم تازه در هوايت  

                   تا فدا كنم جان و دل برايت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:2 توسط باران |



در خيابان هاي شهرمان  پرسه مي زدم، چيزها ي زيادي ديدم

 

ماشين هاي رنگارنگ ، ساختمان هاي بلند ، فروشگاه هاي بزرگ...

 

كودكي ديدم از مادر بستني مي خواست

 

دختري ديدم در مقابل ويترين طلا فروشي از آرزوهايش براي نامزذش مي گفت

 

مادري كه در فكر غذاي فردا خريد مي كرد

 

پدري كه براي تولد فرزندش كيك مي خريد

 

در اين شلوغي ها زمزمه اي به گوشم رسيد

 

كودكي بود كه مي گفت خانم خودتونو وزن نمي كنيد؟

 

كوچك بود اما مرد شده بود

 

با خود گفتم چه خانواده ي بي مسئوليتي دارد !

 

اما غافل از اينكه او نان آور خانواده ايست

 

به دنبالش رفتم تا ببينم به كجا مي رود

 

او رفت رفت رفت  ...تا جايي كه شهر ديگر تمام شد

 

تعجب كردم ! او به كجا مي رود؟

 

ديدم كمي جلوتر وارد خرابه اي شد

 

باز به دنبالش رفتم

 

واي خداي من چه چيز ها كه نديدم! خداي من اين جا انتهاي شهر ماست؟

 

كودكي ديدم كه در ميان زباله ها به دنبال غذا مي گشت

 

كارتون خوابي ديدم كه باران تمام زندگي اش را خيس كرده بود

 

مادر مريضي ديدم ، مي داني به اميد چه ؟ به اميد

 

پسر بچه ي هفت ساله اش كه با وزن كردن من و تو او را به دكتر خواهد برد

 

پسر بچه اي كه منبع درآمدش ترازوي كوچكي است

 

پير مردي ديدم گوني كوچكي در دوش داشت

 

در آن قوطي حلبي جمع مي كرد تا براي دختر دردانه اش جهيزيه بخرد

 

مادري كه با اشك مي گفت در خانه هاي ديگران كار مي كند تا خرج تحصيل فرزندانش را بدهد

 

و در آنجا بود كه فهميدم كه از خود بي خود شده ام و از همه جا بي خبر

 

و فهميدم سهراب چه زيبا گفته است

 

چشم ها را بايد شست

 

جور ديگر بايد ديد...

 

مریم معصومی(تمنا)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:33 توسط باران |



من از ميان قبايل فقر آمده ام ، از متن سرگذشت هاي رنج آور .

 

من از ميان كوچه پس كوچه هايي آمده ام

 

كه زخم محروميتشان عفونت كرده است.

 

من از ميان خرابه هايي آمده ام كه آدم را تخريب مي كنند،

 

سقف هايي كه غم نان ؛ آنها را تا مرز ريزش خم كرده است .

 

من از ميان شب هاي  قنوت پيرزنان و پير مرداني آمده ام

 

كه هنوز چشم در راه عدالتند و نمي دانم كه چقدر

 

 تمنا كفاف نيازشان را مي دهد .

 

من از حسرت زندگاني آمده ام  كه زندگي را نزيسته اند

 

 و از هق هق كودكي تا هق هق كهنسالي و گرسنگي را گريسته اند .

 

من از عمق نگاه مادري رنجور ، پدري شرمنده

 

از فصل فصل خزان كودكاني آمده ام كه شادي را غمناك كرده اند

 

من از همين حوالي ، از همين شهر آمده ام

 

بيا فقط خزنده نباشيم و چرخي بزنيم دور شهر

 

دور شهري كه ورم كرده چشمهاي بسته اش...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:51 توسط باران |



روزي اميرالمومنين علي (ع) در حال عبور از كوچه ها

مرد نابينايي را ديد كه در گوشه اي نشسته

 و از مردم كمك مي خواست امام از وي پرسيد

او گفت مردي است مسيحي كه در ايام

جواني و صحت بدن كار مي كرد و اكنون

 از كار افتاده و نا بينا شده و گدايي مي كند

امام (ع) فرمود عجب تا وقتي توانايي داشت

 از او كار كشيديد و اكنون او را به حال خود وا گذاشته ايد ؟


...بر عهده ي حكومت است و اجتماع است كه تا زنده است

 

 او را سر پرستي كند برويد و از بيت المال به او مستمري بدهيد.


وسايل الشيعه ج 2 ص 425

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:11 توسط باران |